پخش زنده
امروز: -
چاپ چهارم کتاب «به امین بگو دوستش دارم»نوشته مریم راهی، روایتهایی ناشنیده درباره پدربزرگ و عموهای حضرت محمد (ص) در انتشارات نیستان روانه بازار نشر شد.

به گزارش خبرگزاری صدا وسیما، داستان «به امین بگو دوستش دارم» در سبک مستند روایی تاریخی نوشته شده است و داستانی را درباره تاریخ صدر اسلام روایت میکند، داستانی درباره چهار شخصیت بزرگ تاریخ اسلام، عبدالمطلب، ابوطالب، حمزه و جعفر (علیهم السلام).
داستان از دیدن خوابی عجیب توسط عبدالمطلب آغاز میشود. خوابی که در آن هاجر همسر مکرمه حضرت ابراهیم از وی میخواهد تا فرزندش اسماعیل را سیراب کند و او را به سمت حفر دوباره چاه زمزم که سالها پیش از آن توسط یکی از قبایل پر شده بود هدایت میکند و این سرآغاز روایتی است که راهی در آن شمهای از زلال ناب زیست و زندگی نبوی را روایت میکند.
«به امین بگو دوستش دارم» از چند زاویه اثری است بسیار خواندنی. نخست اینکه روایتهای بکر تاریخی ناشنیده و کمتر شنیده بسیاری در دل خود برای مخاطب دارد که نشان از اهمیت و اعتبار بالای پژوهش برای نگارش اثر نزد نویسنده داشته است. سطور این داستان به خوبی نشان از اطلاعات و تسلط بالای نویسنده از موضوع زمینه داستانش میدهد.
راهی از سوی دیگر در این اثر با فخامت هر چه تمام از نثری بهره برده که هم سر در روایت تاریخ دارد و هم کلمه و عبارات فارسی را به زیباترین شکل ممکن در کنار هم قرار داده تا مخاطبش بتواند از دل این داستان حس ناب سخنوری عرب جاهلی را در کنار رازآلوده بودن روایت تاریخی در هم بتند و داستان را به پیش ببرد.
سومین موضوع درباره این اثر توانایی قابل اعتنای نویسنده در شخصیت پردازی و نیز ایجاد میزانسنهای روایی برای داستانش است. راهی در این داستان صحنهها و سکانسهای داستانی را با تعدد و ضربآهنگ بالا و چیرهدستی در کنار هم قرار داده و توانایی و چیره دستی خود در نگارش اثری تاریخی داستانی را به رخ مخاطب خود میکشد.
در بخشی از کتاب میخوانیم:
«مشک آبم خالیست، گوشهای میاندازمش. قریش بیش از این دوام نخواهد آورد بدون آب. شفا بر آستانه غار ایستاده، میگوید از کوه نبهان آمده است. میگویم نکند به یاد نبهان، آن جوانک یمانیست که اینقدر میروی به کوه نبهان؟ میخندد، ریز و سربهزیر.
کوهها جای امنی برای یک دختر ده ساله نیست.
خنده بر صورتش میخشکد. پشیمان میشوم از هراسی که بر دلش انداختم. کاش میگذاشتم شیرینی نام نبهان دقیقهای در جانش بماند! نبهان از قبیله جُرهُم است. سال گذشته به مکه آمد، با رحلهای که کارش تجارت بود. او میبایست به رسم احمسیهای قریش، عریان طواف کند، آنگونه عریان که از مادر متولد شده است، مگر کسی از قریش به او جامهای دهد. نبهان در حرم مانده بوده سرگردان که شفا سر میرسد و جامه پدرمان هاشم را به او میدهد، به این برهان که پدر ما رحله شِتا و صَیف را بنا نهاده است، پس خود نیز باید جامه فراهم کند برای زائرانی که تاجرند و عریانی را خوش ندارند. آن روز نبهان جامهنپوشیده دلباخته شفا میشود.
شفا میگوید:
در میان قریش شایعه شده عبدالمطلب در خواب، محل چاه زمزم را دیده است... راست میگویند که میخواهی ما را از کمآبیِ چاه جِفر امیه نجات دهی؟
میدانستم پی کاری آمده، کوه نبهان و جبلالنور بهانه است.
خوابی که آن روز دیدی همین بود؟
ساکتم و او ادامه میدهد:
من هیچگاه دروغ از تو نشنیدهام؛ اکنون اگر بگویی خواب دیدهای و در خواب به تو نشان دادهاند زمزمِ گمشده کجاست، ذرهای تردید نخواهم کرد.
باورم نمیشود شفا ده سال داشته باشد. هم نوجوان است و بازیگوش، هم کاملهزنی مدبر. نگاهم به اوست، میگوید:
قریشیان اکنون پای همین کوه بهانتظارند تا با تو راهی شوند برای حفر زمزم.
در ده سالگی به قدر مادرش سلمه تدبیر میداند. سر تا پایش را نگاه میکنم و در آن هیچ نمیبینم جز شور زندگی. وقتش شده. میپرسم:
و تو هنوز هم نمیخواهی به حجله یکی از خواستگارانت بروی؟
سرخ میشود و معجر حریرش را که بر شانه افتاده، به سر میاندازد و گوشه آن را برابر صورت میگیرد، نقش صورتش کاملاً پیداست. میگوید:
نبهان آمدنیست.
نمیخواهد بپذیرد نبهان از جُرهُمیان یمن است و آنها از همان دم که قبیله خُزاعه از شهر اخراجشان کردند و بعد کمر بستند به کشتن زائران غیرمکّی، در هراسند و پا به این شهر سنگی نمیگذارند.»
انتشارات نیستان چاپ چهارم این کتاب را در ۳۲۴ صفحه منتشر کرده است.